مـردک!...
کسی در این سوز و سرما دستــهایت را نمی گیرد...
در جیبــــت بـــگذارتشان...
شاید....
ذره ای خاطره ته جیبت مانده باشد....
که هنوز هم گرم است.....!
کسی در این سوز و سرما دستــهایت را نمی گیرد...
در جیبــــت بـــگذارتشان...
شاید....
ذره ای خاطره ته جیبت مانده باشد....
که هنوز هم گرم است.....!
داری میری به سلامت...
فقط یادت باشه راه و علامت نزنی...
میخوام که گم بشی
فقط یادت باشه راه و علامت نزنی...
میخوام که گم بشی
من آویزانم
از تنها ریسمان هزار گره خورده ی اعتمادم
و چیزی دارد آرام آرام
در لایه های ذهنم نفوذ میکند
ومانند
موریانه ای
ذرات هستی ام را می کاهد
از تنها ریسمان هزار گره خورده ی اعتمادم
و چیزی دارد آرام آرام
در لایه های ذهنم نفوذ میکند
ومانند
موریانه ای
ذرات هستی ام را می کاهد
میشه تنهایی بازی کرد
میشه تنهایی خندید
میشه تنهایی سفر کرد
ولی خیلی سخته تنهایی
تنهایی را تحمل کرد ......!
میشه تنهایی خندید
میشه تنهایی سفر کرد
ولی خیلی سخته تنهایی
تنهایی را تحمل کرد ......!
دلـــــــم تــــــنــــــگ شـــــــــده
برای عکس هایی که پاره کردم و سوزانـدمشان...
برای دفتر خاطراتم که مدتهاست دیگر چیزی در آن نمی نویسم...
حـتـی برای آدمهای حسودی که دورو برم می چرخیدند و خـیـلـی دیـــرشناختمشان...!
برای بـی خـیـالــی و آرامشی که مدتهاست که دیگر ندارمش...
خنده هایی که دارم فراموششان می کنم...
و برای خودم که حالا دیگـر خیلی عوض شده ام !!!
برای عکس هایی که پاره کردم و سوزانـدمشان...
برای دفتر خاطراتم که مدتهاست دیگر چیزی در آن نمی نویسم...
حـتـی برای آدمهای حسودی که دورو برم می چرخیدند و خـیـلـی دیـــرشناختمشان...!
برای بـی خـیـالــی و آرامشی که مدتهاست که دیگر ندارمش...
خنده هایی که دارم فراموششان می کنم...
و برای خودم که حالا دیگـر خیلی عوض شده ام !!!
جیره ی سیگارم را بدهید!
و تنهایم بگذارید !!!!
در من
تیمارستانی
قصد شورش دارد...
و تنهایم بگذارید !!!!
در من
تیمارستانی
قصد شورش دارد...

زودتر بیا
من زیر باران ایستاده ام
و انتظار تو را می کشم.
چتری روی سرم نیست
می خواهم قدم هایت را،
با تعداد قطره های باران شماره کنم
...
تو قبل از پایان باران می رسی
یا باران قبل از آمدن تو به پایان می رسد؟
مرا که ملالی نیست
حتی اگر صد سال هم زیر باران بدون چتر بمانم
نه از بوی یاس باران خورده خسته می شوم
نه از خاکی که باران غبار را از آن ربوده است.
.
.
.
من تا آخرین فصل باران منتظرت می مانم ........

گاهی در زندگی فصلهایی وجود دارند که سرد هستند و ناخوشایند ...
پر از نا امیدی ، اندوه و غم ... و البته بی حوصلگی ...
فصلهایی که تموم ناشدنی نشون میدن ... فصلهایی که فکر می کنیم موندگارند
و همین فکر ، غم و غصه اش رو بیشتر میکنه ،
دوره هایی که دوست نداری حتی راجع بهش با کسی حرف بزنی ...
این روزهای ابری برای همه هست و فکر نکن که تو این دنیا فقط برای خودت پیش اومده و بس ...
زمانه به اندازه کافی سخت گرفته پس تو دیگه زیاد بخودت سخت نگیر
خبر خوش اینکه ، خوشبختانه این فصلهای نا امیدی میگذرن ... غمت نباشه ... کمی صبر لازمه و زمان ، و البته خدا
دردم این نیست که او عاشق نیست،
دردم این نیست که معشوق من از عشق تهی ست
دردم اینست که با این سردی ها من چرا دل بستم!
دردم این نیست که معشوق من از عشق تهی ست
دردم اینست که با این سردی ها من چرا دل بستم!
تــنـهـایـی یـعـنـی ...
عـاشـقـشـی ...
ولـی حـق نـداری بـهـش نـزدیـک بـشـی ...!
. . .
. . .
عـاشـقـشـی ...
ولـی حـق نـداری بـهـش نـزدیـک بـشـی ...!
. . .
. . .
Powered By Blogdoon
