تبليغاتX
آینه ی شکسته
مـردک!...
کسی در این سوز و سرما دستــهایت را نمی گیرد...
در جیبــــت بـــگذارتشان...
شاید....
ذره ای خاطره ته جیبت مانده باشد....
که هنوز هم گرم است.....!


نوشته شده توسط مهرداد در يکشنبه ۲۵ دي ۱۳۹۰ ساعت 17:51 | لینک ثابت | 2 نظر
داری میری به سلامت...
فقط یادت باشه راه و علامت نزنی...
میخوام که گم بشی

نوشته شده توسط مهرداد در يکشنبه ۲۵ دي ۱۳۹۰ ساعت 17:50 | لینک ثابت | نظر دهید
من آویزانم
از تنها ریسمان هزار گره خورده ی اعتمادم
و چیزی دارد آرام آرام
در لایه های ذهنم نفوذ میکند
ومانند
موریانه ای
ذرات هستی ام را می کاهد

نوشته شده توسط مهرداد در جمعه ۲۳ دي ۱۳۹۰ ساعت 16:6 | لینک ثابت | نظر دهید
میشه تنهایی بازی کرد
میشه تنهایی خندید
میشه تنهایی سفر کرد
ولی خیلی سخته تنهایی
تنهایی را تحمل کرد ......!

نوشته شده توسط مهرداد در جمعه ۲۳ دي ۱۳۹۰ ساعت 16:5 | لینک ثابت | نظر دهید
دلـــــــم تــــــنــــــگ شـــــــــده
برای عکس هایی که پاره کردم و سوزانـدمشان...
برای دفتر خاطراتم که مدتهاست دیگر چیزی در آن نمی نویسم...
حـتـی برای آدمهای حسودی که دورو برم می چرخیدند و خـیـلـی دیـــرشناختمشان...!
برای بـی خـیـالــی و آرامشی که مدتهاست که دیگر ندارمش...
خنده هایی که دارم فراموششان می کنم...
و برای خودم که حالا دیگـر خیلی عوض شده ام !!!

نوشته شده توسط مهرداد در چهارشنبه ۲۱ دي ۱۳۹۰ ساعت 21:55 | لینک ثابت | نظر دهید
جیره ی سیگارم را بدهید!
و تنهایم بگذارید !!!!
در من
تیمارستانی
قصد شورش دارد...

نوشته شده توسط مهرداد در چهارشنبه ۲۱ دي ۱۳۹۰ ساعت 21:54 | لینک ثابت | نظر دهید



زودتر بیا
من زیر باران ایستاده ام
و انتظار تو را می کشم.
چتری روی سرم نیست
می خواهم قدم هایت را،
با تعداد قطره های باران شماره کنم
...
تو قبل از پایان باران می رسی
یا باران قبل از آمدن تو به پایان می رسد؟
مرا که ملالی نیست
حتی اگر صد سال هم زیر باران بدون چتر بمانم
نه از بوی یاس باران خورده خسته می شوم
نه از خاکی که باران غبار را از آن ربوده است.
.
.
.
من تا آخرین فصل باران منتظرت می مانم ........
نوشته شده توسط مهرداد در يکشنبه ۱۸ دي ۱۳۹۰ ساعت 21:34 | لینک ثابت | یک نظر



گاهی در زندگی فصلهایی وجود دارند که سرد هستند و ناخوشایند ...

پر از نا امیدی ، اندوه و غم ... و البته بی حوصلگی ...

فصلهایی که تموم ناشدنی نشون میدن ... فصلهایی که فکر می کنیم موندگارند

و همین فکر ، غم و غصه اش رو بیشتر میکنه ،

دوره هایی که دوست نداری حتی راجع بهش با کسی حرف بزنی ...

این روزهای ابری برای همه هست و فکر نکن که تو این دنیا فقط برای خودت پیش اومده و بس ...

زمانه به اندازه کافی سخت گرفته پس تو دیگه زیاد بخودت سخت نگیر

خبر خوش اینکه ، خوشبختانه این فصلهای نا امیدی میگذرن ... غمت نباشه ... کمی صبر لازمه و زمان ، و البته خدا
نوشته شده توسط مهرداد در يکشنبه ۱۸ دي ۱۳۹۰ ساعت 21:33 | لینک ثابت | نظر دهید
دردم این نیست که او عاشق نیست،

دردم این نیست که معشوق من از عشق تهی ست

دردم اینست که با این سردی ها من چرا دل بستم!

نوشته شده توسط مهرداد در جمعه ۱۶ دي ۱۳۹۰ ساعت 18:16 | لینک ثابت | 2 نظر
تــنـهـایـی یـعـنـی ...
عـاشـقـشـی ...
ولـی حـق نـداری بـهـش نـزدیـک بـشـی ...!
. . .
. . .

نوشته شده توسط مهرداد در جمعه ۱۶ دي ۱۳۹۰ ساعت 18:16 | لینک ثابت | یک نظر
1234567...

كدهای جاوا وبلاگ

قالب وبلاگ